مولف تاریخی

 

ما در این فصل توجه خود را معطوف به آن جنبه آموزنده از هنر سینما می کنیم که به ما می گوید که آیا حقیقا کارگردان ها مولف کارهایی که می سازند محسوب می شوند یا خیر. حساسیت این بحث ما را ناگزیر می سازد تا با احتیاط این گفتمان جدید را ما آغاز کنیم. این که ما مفهوم یک مولف را به معنای فرد فوق هوشمند و دارای توانایی های فوق تصور که جایی را در بیرون تاریخ به خود اختصاص داده حوزه های عمیقی از درک ها هستی شناسی را با خود یدک می کشد؛ انگاره ای است که به رغم اعتبار در دوره های معینی از تاریخ سینما حالا نه تنها منسوخ شده بلکه تا اندازه ای خطرآفرین نیز هست. همان طور که بارها اشاره کرده ایم همه فیلم ها بخش پیچیده ای از محتوای تاریخ دوره ساخت خود و محتوای تاریخ سینما محسوب می شوند. هیچ فیلمسازی؛ چه مشهور چه گمنام نمی تواند از این حقیقت بگریزد و یا از آن جلو بزند. برخی نگره های افراطی در بررسی مقوله تالیف سینمایی (که به تئوری مولف مشهور است) این حقیقت را نادیده گرفتند و کوشیدند تا فیلمسازان مولف را بگونه ای توصیف کنند که گویی که آنها هنرمندان و نوابغی مستقل و بی همتا بوده اند در نتیجه این گفتمان آنان به زودی بی اعتبار شد و تاریخ مصرف اش به پایان رسید. یک قرائت دیگر نیز از تئوری مولف وجود دارد که برخی اوقات به آن تئوری تاریخی "مردکبیر" نیز می گویند؛ این تئوری فرض خود را براین استوارکرده است که معدودی افراد (که اکثرا مرد هستند) نفوذی شکل دهنده که کنترل کننده را بر بسیاری وقایع وجنبه های هنر سینما می باشد اعمال می کنند. بنابراین اگر ما این مردان بزرگ را درست درک کنیم خواهیم توانست از چرایی بسیاری وقایعی که در سینمای آنان چه به لحاظ محتوایی و شکلی و چه پژواک های اجتماعی و فرهنگی آن آگاه شویم. بدین ترتیب و بنابه تئوری مذکور؛ اگر در فیلم های استیون اسپیلبرگ بارها خانوارهایی مشاهده شده است در انها تنها مرد یا زن مجردی زندگی و فرزندداری می کند و یا به عبارت دیگر میان پدر و مادر جدایی و طلاق بوجودآمده؛ بدان سبب است که پدر و مادر اسپیلبرگ هنگامی که او کودکی بیش نبوده؛ از هم جدا شده اند. این برداشت خاص  از"تئوری مولف"، کارگردان را شخصیتی معرفی می کند که ساده انگارانه و در راستای حدیث نفس خود به وقایع موجودیت می بخشد؛ آنهم در شرائطی که وقایع مذکور به لحاظ گستردگی و اهمیت فرهنگی هنری و اجتماعی و سیاسی شان باید دقیقا مورد بررسی کارشناسانه و موشکافانه قرار بگیرند. بعبارت ساده تر تنزیل یک بحران اجتماعی به یک بحران شخصی و حدیث نفسی صرفا ریشه در ساده انگاری های خاص سازنده یک اثر سینمایی در مقام مولف دارد. ما در مقام مقایسه نیز نمی توانیم فیلم های اسپیلبرگ را بعنوان فیلم های بزرگ توصیف کنیم زیرا در آثار او ارزش های همیشه معتبر خانوادگی منهای پیچیدگی های عصر و زمانه خود مطرح می شوند و طبعا راهبردی را برای حل معضلات از این دست پیشنهاد نمی کنند. فیلم های اسپیلبرگ همان طور که خواهیم دید تنها نشان می دهند نگرانی سازنده آنها در مورد خانواده هستند ونه چیزی بیش از آن. اگر چه این نگرانی وابسته به گستردگی بحران خانواده است اما او روی چنین بحرانی هیچ گونه تاثیری نمی تواند بگذارد بحران در بیرون ثابت می ماند و درون اسپیلبرگ را در مقام کارگردان تنها وادار می کند آن را بگونه ای جادویی و با تکیه به مهارت های حرفه ای خود  فریاد بزند.

این برداشت خاص از تئوری مولف وجود استعدادهای هنری عمده ی کارگردان را که به خلق و تولید اثر می انجامد انکار نمی کند. فیلمسازان همان طور که پیشترگفتیم بخشی از تاریخ اجتماعی و تاریخ سینما را رقم می زنند و بدون توجه به این مختصات درک درست آثارشان و خود شان ممکن نیست. آنها تکنیک های نوآورانه  فیلم هایشان را در خلاء نمی آفرینند و به زمان و تاریخ خود نیز وقوفی ماورایی و خداگونه ندارند. بنابراین ما نباید آثار آنان را صرفا ازاین منظر درک کرده و هویت ببخشیم گویی که آنها صرفا نتیجه ی دید آنها نسبت به زندگی فردی خودشان است.