من هم همچون فرزاد عزیزم (فیلمانیا) می خواهم نظر شما را در مورد دیالوگ های گوش نواز بدانم.

اولین دیالوگ رو از نوشته های خودم براتون ، می نویسم.

این دیالوگ مال فیلمنامه "سپر سلیمان" که خودم نوشتم.

 

یه سرباز عراقی بنام عدنان زیر تخت یه خلبان اسیر تو  یه اردوگاه اسرای عراقی در اطراف تهران جا خوش می کنه و خلبان این رو بهش می گه  درضمن رئیس اردوگاه یه مهندسه بنام "حمید تکیه" که یک چشم اش را تو جنگ از دست داده است.

خلبان : گوش کن سرباز  یه چیزایی هست که تو باهاس بدونی یعنی همه باهاس بدونن راستیاتش تو دیگه همسایه ی منی و من دوس ندارم همسایه ام تو هچل بیفته تو ماها همه رقم اسیری هست از اونی که خودشو زده به بی خیالی ، فکرم می کنه وطن بی وطن تا اونی که وقتی بهش می گی عراق رگ گردن اش از غیرت ورم می کنه. یه عده دیگه ام هستن که دل شون با ایرونیاس هم تو آواز هم تو نماز ، اینا حرفای قشنگ قشنگ زیاد می زنن اما من می گم این حرفا واسه هفت سال پیش خوب بود اون موقعی که به من نگفته بودن مهرآباد و بکوب یا خونه های این بنده های خدا رو ، رو سرشون خراب کن. یه چیز دیگه ام بهت بگم ماها این جا دوست نداریم هیچکدوممون یه کاره بره پیش اون رئیس یه چشی و باهاش بحث فلسفی بکنه.